جستجو

توی استخر و روی پله (داستان کوتاه ۲)

تصویر پست
صدای زنگ تلفن – دختر کوچولو گوشی رو بر میداره
– سلام . کیه؟
– سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
– نمیشه!
– چرا؟
– چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

سکوت
– بابایی ما که عمو حسن نداریم!
– چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
– ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
– چشم بابا!


چند دقیقه بعد

– بابا جون گفتم.
– خوب چی شد؟
– هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
– خوب عمو حسن چی؟
– عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو!
هنوز همونتو خوابیده!
– استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ۹۹۹۹۹۹۹ نیست؟
– نه!
– ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!

۳ ديدگاه

  1. parisa گفت:

    eyval na gashah.chox bahalidi.merc

  2. zeynab گفت:

    با چه اشتیاقی خوندم که به جاهایه جالب برسم مسخره لوس

دیدگاه خود را بیان کنید


اطلاعات

آمار

  • 7,812
  • 1,245
  • 57,145
  • 104
  • آبان ۴, ۱۳۹۶
تصوير من

سلام من اداباز هستم از تبریز. و این وبلاگ منه در اینجا مطالبی ترکی و فارسی در مورد هر چی که دوست دارم, چیزهای که بهش فکر میکنم و به بعضی وقتها خاطره مینویسم. با نظرت منو خوشحال میکنی.

حق نشر © انتشار نوشته هاي اين وبگاه در سايت ها و نشريات آزاد است!

طراحي شده توسط ميلاد دهقان عضو گروه رویین